برای تمام زنان و دختران ایران زمین
و چقدر خوش شانسم امروز برای پیدا کردن تاکسی !!! داخل تاکسی حواسم که به کیفم پرت میشود ناگهان هندزفری موبایلم کنده میشود و صدای نامجو فضای ساکت تاکسی را پر میکند. چند پاراگراف از مصطفی مستور میخوانم از راننده تشکر میکنم و پیاده میشود . سرویس های دانشگاه اتوبوس های جدیدی شده اند که باید نقدن کرایه شان را پرداخت کنیم .همچنان که روی ماه خدا را ببوس با یک دستم و چادرو کیف پول و موبایلم را با دست دیگرم گرفتم جای خالی بین صندلی های قسمت "برادران" پیدا میکنم و مینشینم . هنوز چند پاراگراف بیشتر نخوانده ام که دختر موبایل به گوشی بغل دستی ام میشود. برای نشنیدن مکالمات دختر . هندزفری را مجدد نصب میکنم اما صدای فریادهای نامجو اجازه تمرکز برای حدس زدن چرایی خودکشی پارسا را به من نمیدهد ... تا زمان رسیدنمان به دانشگاه همچنان موبایل کنار گوش دختر دانشجوست و من همچنان به عدم فرهنگ سازی و مهمتر از آن حق الناس در بین مردم فکر میکنم. هندزفری را که برای لحظه یی قطع میکنم دو دختری که سرپا ایستاده اند در مورد رنگ مانتو من صحبت میکنند غافل از اینکه صدایشان را میشنوم . کلاس و دوندگی های بین راهرو های دانشگاه که تمام میشود به خانه برمیگردم و به این فکر میکنم که " چه بر وفق مراد است امروز... " کنار خیابانی که باید پیاده طی شود یک دستفروش میبینم که بساطش 4 دانه خودکار و یک دانه ماژیک است و یک دست چشم ملتمس و با خودم فکر میکنم آیا با فروش همین چند دانه خودکار کارش راه میافتد؟ و به سمت دستفروش میروم . کمی آنطرف تر مردیست که گلدان خانه اش را برای فروش آورده ولی در این لحظه فقط ظهور امام زمان و برقراری عدالت را از خدا میخواهم . بین راه سواری مسافربری ک سوار شده ایم تصادف میکند و به زور 25 هزار تومان به عنوان خسارتی که ابدا ندیده از راننده پشت سری میگیرد و من و راننده سر این موضوع با هم بحث میکنیم وبه قول مصطفی مستور آیا خداوند هست ؟ + من هم خدایی دارم که در همین نزدیکیست لای گلهای حیاط درمیان نگاه های منتظر و ملتمس آن پیرمرد دستفروش در میان دستهای تاول زده آن جوان کارگر میان قلب های همه آدم هایی که او را با آنهمه بزرگیش در قلب کوچکشان جای داده اند + وقتي تو نيستي مردي ميخواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايهگذاري كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اينها كه ميگويي كه چيز بدي نيست! مرد گفت: ولي حالا حس ميكنم كه ديگر اين زن در شان من نيست آن که بر حال زنان افسوس میخورد آنها را نادیده میگیرد آن که فساد جامعه را به آنها نسبت میدهد در حق آن ها ظلم میکند آن که خیــــــــر و شــــــر آن ها را از خود میداند بی شرمانه خود نمایی میکند اما آن که آن ها را چنان که خداوند آفریده میپزیرد در حق آن ها رعایت انصاف کرده!! « جبران خلیل جبران» + تو / شاید / انسان / تر / باشی / من / کمی / کم / تر / ... اما من هم انسانم در هر صورت !؟! " اشهد انّک تشهد مقامی و تسمع کلامی و تردّ سلامی و انت حیُّ ... " فاصله ات را پر میکنم با صلوات . دوا نمیشود اما دردم ... یا علی بن موسی الرضا + عیدتان عید و سرشار از نوای نقاره های او ... + یا ضامن آهو ! آهوان دیدگان ما را بیش از این سرگشته مخواه ! + برای دور و بری ها : بانو! قسم به پنجره های ضریح تو این آستان توست که باب الرضای ماست دلم می خواهد / توی جایم / جا بمانم / از همه جا / و بیفتم جایی / که هیچ جا نباشد / برای جا شدن / برای جا دادن / برای جا گرفتن / برای جا خوردن / و من / بی جا شوم / بی جا کنم / به کجا / و ناکجا دلم سرسره بازی میخواهد بر روی زمین / از بالای زمان د برو که رفتی / سر بخورم در کوچه تنگی که هر روز بساط خاله بازی مان به راه بود / آنوقت میتوانم در کلاس منطق پس فردا حرفم را پس بگیرم که زمین نه گرد است نه صاف/ همان سرپایینی ست + میبینی هنوز تلخی قسم ارم تا صفاییه را فراموش نکرده ام ... دهانم طعم شربت دیفن هیدرامین گرفته دلم میخواهد خوب شود تا برای خودم شوم ... هفته " تربیت بدنی " مبارک باد امشب وقتی به پست یکی مانده به آخر زابا رجوع میکنم جواب همین یک سوالش را لابه لای تمامی روزهایی مییابم که درحال گذر از من هستن و شادمانه و شاکر تر از همیشه نگهم داشته اند. امروز یا شاید این شبها برای من عزیز تر ازشب تولدم است . شاید تنها دلیلی که به ذهنم خطور میکند از بیان این جمله هدفم را از وجودم بر روی زمین بتوانم بیابم و همین مهمترین وجه زندگی من باشد . امشب وقتی به یاد انشای" در آینده میخواهید چه کاره شوید" می افتم خوشحالم بر خودم و خدای خودم میبالم که مرا بر هدفم استوار کرد و توانستم همان سطرهای همیشگی انشایم را در زندگی ام پیاده کنم تا به وقوع بپیوندند . تقریبا 20 روز قبل بود که سومین سال ورودم به دفترکارم را با کاغذهای روی میزم جشن گرفتم .دفتر کاری که دوران کودکی همیشه آروزی کارکردن در آنجا را داشتم . امشب به یاد همه ان خاطرات افتادم . آن روزها هیمشه آرزوی ارتقا درجات ورزشی ام را داشتم و به خاطرش هرکاری میکردم . این روزها آرزوی ارتقا درجه علمی ورزش را دارم و انشالله تا یک سال آینده آرزوی ارتقا درجه کاری در ورزش را خواهم داشت. امشب بیشتر از این تمایلی به توضیح دادن ندارم چون ترجیح میدهم فقط خدای مهربان را شکر کنم و اندکی بیشتر بیاندیشم . + تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند من دختر زاده شدم پی نوشت ها: + قسمت کمی از شعر مربوط به یک شاعر زن عرب بود که لازم دانستم در شعرم بگنجانم . + امسال بر خلاف سال گذشته تنها دغدغه یی که نداشتم آپ کردن وبلاگم بود به دلیل همزمانی هفته تربیت بدنی/ روز دختر / تولد خانم فاطمه معصومه (س) و خراب شدن سیستم محترم کامپیوترم ( ربط جهات را خودتان حدس بزنید) . به خاطر همین کم لطفی ام ناچار به نوشتن شعر سال قبلم شدم که امیدوارم تکراری بودنش را به جای زیبا بودنش بپزیرید . + امشب بیاد جشن روز دختر سال گذشته سازمان جوانان افتادم . آن روز پر شور و نشاط با آن خانم فرانسوی کنار حرم که کلی با آتنا درد و دل کرد... با حرفهای زنانه طیبه که تازه مرد رویاهاش با اسب سپید از راه رسیده بود و با من که با خنده ها و شیطنت هایم دهان همه را از تعجب باز نگه داشته بود ... امسال آتنای مهربان دلش بیشتر از روزها دیگر گرفته بود به خاطر اینکه تمام فکر و ذکرش خواستگارش شده / طیبه مدام از قیمت جهیزیه حرف میزند و به فکر جمع و جور کردن اسباب اثاثیه است و من که دیدن عروس شدن دوستانم دغدغه کار و دانشگاه را از ذهنم پاک میکند ... + تو دختر زاده شدی تا زیبایی های خلقت را بهترین تصویر باشی/ روزت مبارک دختران شهر به روستا فکر میکنند دختران روستا در آرزوی شهر میمیرند مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر میکنند مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک میمیرند کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمیرسد + شاعر : گروس عبدالملکیان + کتاب : رنگهای رفته دنیا
برای آقای مجد به خاطر مصرف بالایشان (از قول زابا ) "لحظه های ما " دوستش دارم نه به خاطر آن که رهبرم بوده نه به خاطر آن که شاه تنها به خاطر آن که همیشه در لحظه های من و تو روی تمام قلیان ها نشسته ناصرالدین شاه . + شاعر : گروس عبدالملکیان + کتاب : رنگهای رفته دنیا " از کسی بترس که از خدا نمیترسد " + به مناسبت " آ د م ی " که دیدم. بخار قهوه حلقه های دود نوای نی سرنا عود یک خروار روزمرگی تحمل پوچی ها غرق شدن در بیهودگیها و دغدغه سفت بودن ته دیگ برنج و سیب زمینی های کرم خورده در امتداد شب گم میشود همانطور که صدای خشک برگه های دفتر در صدای تیز سوت دیگ زودپز نوک انگشتم حالا یشمی شده رنگ جوهر خودکار بارنگ سبز نعناء آمیخته ست رنگ خوبیست ! + دوست دارم سراسر زندگی را که در من است بزییم و دمادم آن را احساس کنم ... "جبران خلیل جبران " ای کاش کسی مرا میخواند در میان سطرهایی که گم شده ام ... + همینجوری . حالت نگاهشو دوست دارم شب کویری امسال برای اکثر همسفرانم موقعیتی فراهم نموده بود که هرچه بیشتر انرژی های درونیشان را تخلیه کنند، کمتر کسی قرص ماه را دید كهرو به کامل شدن میرفت. سالهای پیش که با دوستان نزدیکم به این هیچستان پر اسرار سفر میکردیم ،حداقل کمی در سکوت هم شریک بودیم اما امسال فقط رفتارهایی بود که به بهانه دوران جوانی انجام میشد و هیچ نکته ای به دنبال نداشت ... یاد آن شبهای دور می افتم: گفته بودي: ماه را ديده اي امشب؟ گفتم:فقط يك شب كامل است و بقيه شب ها نه. گفتي: هميشه كامل است! *** به رفتار آدم ها که فکر میکنم یاد مظلومیت خدا می افتم. شاید واژه مظلومیت صحیح نباشد اما حس چرایی وجود بعضی بنده ها درونم را داغ میکند و از سر عصبانیت واژه جایگزین نمی یابم ... بيش از اين نمي توانم چيزي بگويم...يعني نمي خواهم. راست مي ايستم. نفسم را محكم بيرون ميدهم ، هوووه... نگاهم را از ماه مي گيرم و راهم را ميروم... **** دلم برای نافله های شبانه خیلی تنگ شده بود ، اما ستارگان شب مهتابی کویر آنقدر ناپایدار بودند که سحرگاهان را با رنگ گرگ و میشی شان زودتر از همیشه برمن نمایان کردند و اینجا بود که گردونه بی نواخت و مکرر و بی احساس زمان از دستم خارج شدو نتوانسم عهدم را به آسمان کویر این سراپرده ملکوت خدا ادا کنم ... + دكتر آلفونس گابريل : " كوير ، كسي را كه يكبار گرفتار افسونش شده باشد ، ديگر رها نخواهد كرد ." + شب ظلمت و بیابان به کجـــا توان رسیدن مگــــــــر آنکه شمع رویت به رهم چراغ دارد! (برای زابا و تمام کسانی که دوستانش" ز. ذ "خطابشان میکنند) الهی به مردان درخانه ات! به آن زن ذلیلان فرزانه ات! به آنان که در بچه داری تکند! یلان عوض کردن پوشکند! به آنان که باذوق وشوق تمام! به مادرزن خود بگویند:*مامان*! به آنانکه دامن رفو میکنند! زبعد رفویش اتو میکنند! الهی به آه دل زن ذلیل! به آن اشک چشمان ممدسیبیل! که مارا براین عهد کن استوار! ازاین زن ذلیلی مکن برکنار! + منبع نامشخص میباشد! سالها پیش در چنین صبحی ... وقتی چهره مهر خواب همسایگان خفته را آشفته ساخته بود ... و سرش را از لابه لای درختانی که هنوز خش خش گام هایشان را موعود نداده بود بالا کشیده بود... آن هنگام ک پدرخانواده جاده ها را به سوی هدیه یی خدایی میپیمود و آرام آرام با خودش زمزمه کرد " هفتمین روز هفته مقارن است با هفتمین روز از هفمتین ماه سال ./ " دختری متولد شد چشمانش را گشود و تلخی زهری که در هوا جریان دارد به مزاقش خوش آمد ... و چه زیبا بود آمدنت ./ آنزمان که صدا بود و آسمان آبی تر از آبی... و ای کاش میشد روز میلاد تن تو را تکثیر کرد لای تقویم زمان هر هفته ... + آتنای عزیزم - دوست بهترین روزهای جوانیم- بودنت ، آمدنت و شدنت هزاران هزار بار مبارک ... + برای آتنا : مهربانم هرچند امروز ظهر طبق معمول همیشه خستگی کار را در لحن صدایم ریختم و تو از پشت امواج سیمی آرام بخشی شدی بر خستگی ام ... مرا ببخش و با من بمان تا ابد گفته بودم به تو عاشق پاییزم ... و رنگ های رنگارنگش... اما نگفته بودم... آنقدر ساده لوح هستم که نفهمم، دو رنگی نیز... میتواند جایی داشته باشد... در میان این همه رنگ بوی روزهای اول پاییز حال و هوای مدرسه صدای زنگ تفریح دل های پاک و ساده موهای همیشه پریشون مقنعه های چروکیده خوراکی های خوشمزه بابای مدرسه بوفه مدرسه آبخوری های همیشه شلوغ ده تومنی صورتی پاکن های خوشبو مداد گلی صف صبحگاهی خانم عبداللهی کتاب لوبیای سحرآمیز دفترنقاشی فیلی عینک دور صورتی کائوچو تراش همیشه گم کیف همیشه سنگین + محدثه مهربان ، دوست شیرین ترین روزهای کودکی ام ( هرکجا هستی خدا پشت و پناهت باشد ...) يار رفت و عمر رفت و جمع ما پاشيده شد راستي خوش عشرتي بود اي خدا يادش به خير مي رسد روزي كه از من هم نماند غير ياد آن زمان بر تربتم گويي كه ها يادش به خير ***********************************************
دلم براشون تنگ شده، برا همه شون! برا درس «ز» و سوزن و مادری که کنار بچه هاش مشغول خیاطی نشسته بود. برا درس «ک» و کشک... برا آشی که مادر و اکرم داشتن می پختن... برا اکرم(!)، برای مادری که در باران با هر سختی بود خودش رو به خونه رسوند و بیشتر از اون دلم تنگ شده برا کبری، برا کوکب خانوم... که زن کدبانویی بود! نشنیده بگیرید، ولی دلم برا حسنک و چوپان دروغگو هم تنگ شده! . . . . " بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم کز بهر جرعه یی همه محتاج این دریم" تمامن پی نوشت : + این روزها احساس میکنم در چشم بعضی ها بد شدم . :خدایا خودت وکیل باش و از ما سلب کن قضاوت های عجولانه را و به ما قدرت بده اطرافیانمان را با چشم بازتری ببینیم." آمین" پی در پی نوشت : ( تو معبود منی بگذار داد از دل بگیرم ...) + بهترین دعای این دو روز دعای امام سجاد در روز عید فطر( فراز ۴۶) بود که بر دل و جانم نشست . روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست *** می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست محبوبا! فراموشی سپردند و در زمره " ممن نادیته فاجابک " دعوتت را لبیک گفتند و چون دعوتت را اجابت کرده و با تو به نجوا نشستند تو نیز در سرائر و ضمائر وجودشان با آنها به نجوا و گفتگو نشستی... +عیدتان عید / ایام به کام . از سگها می ترسم آنگاه ک ب جرم رد شدن از نگاهشان پاچه ام را می گیرند... وقتی دنبالم می کنند آنگاه که از ایستادنم می ترسم ... *** از گرگ ها میترسم وقتی صاف تر از آدم ها در خیابان گام بر میدارند مبادا تیغی پای کسان خودشان را بخراشد ... *** از آینه می ترسم آنگاه ک به لبخندهایم پوزخند می زند به لبخندهایی که جرات نمایان شدن ندارند تا مبادا به خاطر سفیدی نمایان دندانهایم دهانم پر از خون شود *** از دوپایم متنفر میشوم انگاه که مجبور به گام بر داشتن میشوند... *** از آیینه میترسم مبادا که زنانگی ام را با رنگ و لعاب بیشتری نشان دهد *** به خودم عق میزنم آنگاه ک گربه ها شاخم میزنند هر زمان که آهسته آهسته می آیم و آهسته آهسته میروم .. + این شعر و به قول مرحوم حسین پناهی : + من مي ترسم ، پس هستم " آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشبست یارب این تاثیر دولت در کدامین کوکبست " + بک یا لله ... بک یا الله ... بک یا الله... امشب هیچ چیز آتش درونم را خاموش نمیکند حتی التماس به ستاره هایی که از سقف اتاقم فرو ریخته اند و آماده شده اند برای رخت بر بستن ... حتی گلهای قالی که از خیره خیره نگاه کردنم شاکی اند... حتی گونی های پر از قهوه که همیشه حس بویایی را واسطه ای میکردند برای آرامشم ... حتی گل پونه هایی که از حنجره ایرج فرو میریزند و در فضای اتاق بساط پهن میکنند... حتی صدای امواج رادویی که خودشان را پیران ناکام معرفی میکنند و حتی شوق دانستن سرنوشت رمدیوس خوشگله ... *** امشب به این می اندیشم که سهراب خانه کدام دوست را پرسید! و چ کسی ست ، آنکه علف خستگی سهراب را میچرد... و چ کسی ست آنکه نیما همیشه چشم به راهش بود تا آنزمان که در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی گرفتند ... و چ کسی ست آنکس که در خیال قیصر تمام ایستگاه را با خودش برد ... و چ کسی ست آن مردی که در آستانه فصل سرد دور از چشم فروغ از کنار درختان خیس گذر کرد ... و چگونه خنیاگری میتوان کرد ، به سان شاملوهایی که پاک زیستند تا هیچگاه فانوس عمرشان به رسوایی آویخته نشود ... *** و چگونه میتوان در نگاه یک دوست جزو عناصر ناراحت زمین بود و هیچ گاه اوج نگرفت ... و چگونه میتوان آواره ترین زن دنیا بود / در حالی ک تمام پستی ها و بلندی های کره خاکی مهریه لباس سپید عروس شدنت باشد .. *** امشب به معجزه لذت یک لبخند فکر میکنم که چگونه میتواند در عمق اندوه ، آسان اشکهایم را پاک کند... و به معجزه عبور ثانیه وار لبخندهایی که به قد یک عمر خندیدن می ارزند ... *** دیشب دلم خیلی چیزها میخواست اما امشب خیلی چیزها نمیخواهد ... امشب کسانی را نمیخواهد که خودشان را کسانم معرفی کرده اند... امشب میدانم کسانم همان کسانی هستند که سرهاشان همیشه در گریبان است و هیچ گاه سلام اخوان را پاسخ نخواهند گفت ... *** امشب دلم یک گوش میخواهد که چشمانم را به پاس بودنش ، ارزانی کنم... امشب میگریم برای تمام تلاش هایی که کرده ام تا دیگران دوستم بدارند تمام خواسته هایی که میسر شد و... و برای تمام کارهایی که فقط به خاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم ... " امشب دلم یک معجزه میخواهد به نام شادی بی دلیل ..." + بعد نوشت : من حتی امروز به "سرکار جو " حسودی کردم !!!

نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...

دلم می خواهد / در خواب / ببینم / که خواب مانده ام / خوابی عمیق / عمیق تر از چاهی / که قطر زمین را / سوراخ کند / و خوابم بیندازد / مرا / در ته چاهی که ته اش / می خورد به سیاهچاله ای / در کهکشانی دور
دلم می خواهد دنیا را آب ببرد / و مرا خواب / خواب هزار پادشاه / و ازخواب که بیدار شدم / ببینم / دنیا را آب برده است / ومن / زیر پایم خالی ست / و بالای سرم خالی ست / و پشتم خالی ست / و جلو یم خالی ست / و دست چپم خالی ست / و دست راستم خالی ست / و خودم خالی ست / و خالی هم / از خودش / خالی ست
دلم می خواهد / دلم نخواهد / که دلم هیچ نخواهد / هیچ چیز / هیچ کس / هیچ وقت / هیچ جا / چون همیشه / هر چه دلم می خواهد/ برعکس اش می شود / مثل همین پریروز / مثل همین دیروز / مثل همین امروز / مثل همین فردا / مثل همین پس فردا / که برای آدم های معمولی / همیشه برعکس اش می شود / اما برای آدم های برعکس / که ایشان می باشند / نه خیر
دلم می خواهد / نه دل باشد / نه خواستن / نه داشتن / تا دنیا / هر شکلی که / خودش دلش می خواهد / باشد / چه قشنگ / چه بدَنگ / چون هرچه قسمت باشد / همان می شود / و هر چه می شود / همان قسمت است
من دختر زاده شدم
تا عروسك و جارو به دستم دهند
طراز پيرهن مردان را زر كشم
و غبار خانه بروبم
برادرم در كوچه بازي ميكند
برادرم با دوچرخه به كوچهها ميزند
من در كنج خانه ميمانم.
" من دختر زاده شدم "
در فصل سئوال و جستجو
چرايم بيجواب ميماند
و جستجوهايم بيحاصل
برادرم در خم و پيچ كوچهها
در بازي با خاك و سنگ
زندگي را تجربه ميكند
تجربهي من از ديوارها بر نميگذرد
من كوچهها را نميشناسم.
من دختر زاده شدم
تا در طلوع بلوغ، چشم وحشت زدهام
چون چشم آهويي بيقرار
راز مرا برملا ميكند
برادرم امشب به خانه نيامد
او ديگر براي خودش مردي است.
من دختر زاده شدم
تا در پس هر جنگي، بازنده باشم
و در اطالهي صلح قرباني شوم
در جنگ، سربازان مغول و نوچهگان تيمور
غريو درد مرا در گنبد ميناي آسمان
طنين افكن كنند
در صلح، امير و خادمانشان
در پس هر جنگي، خواهرانم جامهي پلشت
فاحشهگان را بر تن ميكنند
در آرامش هر صلحي
در مجلس عشرت سروران خويش
ساغر ميگردانند
من
آري.
دختر زاده شدم.
طراز: زينت و نقش و نگار جامه
اطاله: طول دادن
پلشت: پليد، چركين، آلوده




و هستند بندگانی که چون تو آنان را خواندی لهو و لعب کودکانه دنیا و غوغای خاکیان را بر سر آن به
" فناجیته سرا و عمل لک جهرا"
و چه دلنشین نجوایی و چه زیبا گفتگویی!
در همان سطر های اول گلوله خورد
وگرنه تمام نمی شد...
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!

| Design By : Night Skin |

